متن زیبا از مصطفی مستور / دست های کوچک اش را توی دست هام می گیرم

دست های کوچک اش را توی دست هام می گیرم و به او می گویم به آرامی کمی دیگر از نخ را باز کند تا در حالی که نخ توی دست های اوست با حرکت دست های من بر کارش مسلط شود. پسرک موفق می شود کمی دیگر بادبادک را بالا ببرد. بعد به آرامی دست هام را از دور دست هاش باز می کنم.
پسرک جیغ می کشد: هورا! بادبادک من رسید به آسمون، رسید به خدا! به آسمان نگاه می کنم، به جایی که بادبادک رسیده است به خداوند ..

#روی_ماه_خداوند_را_ببوس
#مصطفی_مستور

متن زیبا از مصطفی مستور / آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود

آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود:
اول گفتند زنی از اهالیِ جورجيا، همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحلِ فلوريدا داشته باشيم. با يک كوروتِ كروكیِ جگری. تنها اشكال‌اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگی سرطانِ سينه می‌گرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل‌اش را نداشتم.
بعد، موقعيتِ ديگری پيشنهاد كردند: پاريس، خودم هنرپيشه مي‌شدم و زنم مدلِ لباس. قرار بود دو دخترِ دو قلو داشته باشيم. اما وقتی گفتند يكی از آنها در نه سالگی در تصادفی كشته می‌شود. گفتم حرف‌اش را هم نزنيد.
بعد، قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله‌های پايينِ شهرِ ناپل زندگی كنيم. توی دخمه‌ای عينِ قبر. امّا كسی تصادف نكند. كسی سرطان نگيرد. قبول كردم.

حالا كلوديا، همين كه كنارم ايستاده است، مدام می‌گويد که خانه، نورِ كافی ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال، خالی است. امّا من اهميتی نمی دهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف.
كلوديا اما اين چيزها را نمی‌داند. بچه ها هم نمی‌دانند ..

#مصطفی_مستور

نوشته زیبا از مصطفی مستور / گفتی دوستت دارم و رفتی

گفتی دوستت دارم و رفتی
من حیرت کردم
از دور سایه هایی غریب می آمد
از جنس دل تنگی و اندوه
و غربت و تنهایی
و شاید عشق
با خود گفتم هرگز دوست ات نخواهم داشت،
گفتم عشق را نمی خواهم !
ترسیدم و گریختم
رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم،
و اینها
پیش از قصه ی لبخند تو بود ..

#مصطفی_مستور

نوشته زیبا از مصطفی مستور / حرف که می‌ زنی

حرف که می‌ زنی
من از هراس طوفان زل می‌زنم به میز
به زیرسیگاری
به خودکار
تا باد مرا نبرد به آسمان
لبخند که می‌زنی
من ـ عین هالوها ـ
زل می‌زنم به دست‌ هات
به ساعت مچی طلایی‌ ات
به آستین پیراهن ا‌ت
تا فرو نروم در زمین
دیشب مادرم گفت
تو از دیروز فرو رفته‌ ای
در کلمه‌ای انگار
در عین
در شین
در قاف
در نقطه‌ ها ..

#مصطفي_مستور