داستان کوتاه ؛ یک شانس برای تغییر زندگی

در سال های دور پادشاه دانایی یک تخته سنگ بزرگ را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل رهگذارن را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است.

این داستان ادامه داشت تا اینکه نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کنار جاده قرار داد.

ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل آن سکه های طلا و یک نامه پیدا کرد.

در نامه نوشته بود: هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.

داستان کوتاه ؛ سگ حریص

سگ که استخوانی را از یک آدم مهربان دریافت نموده بود با عجله به طرف کلبه پیرزن می دوید.

و برای رسیدن به خانه باید از روی پل چوبی عبور می کرد.

در حین عبور کردن در درون آب رودخانه تصویر خودش را دید اما او نمی دانست آن تصویر متعلق به خود اوست.

او دید یک سگ پایین پل، استخوانی بزرگ در دهان دارد. استخوانی شاید بزرگتر از استخوان خودش. سگ حریص برای گرفتن استخوان به درون رودخانه پرید.

سگ حریص به سختی و تلاش زیاد جان خود را نجات داد و از رودخانه بیرون آمد. حالا او دیگر استخوان خودش را هم نداشت چون آن را هم آب برده بود.

بدین شکل سگ خیس تمام شب را گرسنه ماند.

داستان کوتاه ؛ ماندن

گفت: سـلام !
گفتم: سـلام !
معصومانه گفت: می مانی ؟
گفتم : تو چطور ؟
محکم گفت: همیشه می مانم !
گفتم: می مانم.
روزها گذشت. روزی عزم رفتن کرد. گفتم: تو که گفته بودی می مانی ؟!
گفت: نمی توانم! قول ماندن به دیگری داده ام .. باید بروم !

داستان کوتاه ؛ مرد سالار

پدر راهنمایی می کرد و پسر در حالی که نگاهش با چپ و راست شدن دست پدرش

همراه شده بود به سخنانش گوش می کرد.

زن مثل گردو می مونه باید خردش کرد و بعد مغزش را درآورد و جوید.

✓ زن مثل زعفرونه باید حسابی بکوبیش تا خوب عطر و رنگ بده.

✓ زن مثل نمد میمونه باید یک نقشی بهش داد و تا میخوره کوبید تو سرش تا شکل بگیره.

✓ زن مثل …

پسر فریاد کشید : مواظب باش داره می سوزه ..

پدر دستش را گزید و برسرش کوبید و گفت:

خدا به دادم برسه، بيچاره شدم

این عزیزترین لباس مادرته !