داستان کوتاه ؛ مرد سالار

پدر راهنمایی می کرد و پسر در حالی که نگاهش با چپ و راست شدن دست پدرش

همراه شده بود به سخنانش گوش می کرد.

زن مثل گردو می مونه باید خردش کرد و بعد مغزش را درآورد و جوید.

✓ زن مثل زعفرونه باید حسابی بکوبیش تا خوب عطر و رنگ بده.

✓ زن مثل نمد میمونه باید یک نقشی بهش داد و تا میخوره کوبید تو سرش تا شکل بگیره.

✓ زن مثل …

پسر فریاد کشید : مواظب باش داره می سوزه ..

پدر دستش را گزید و برسرش کوبید و گفت:

خدا به دادم برسه، بيچاره شدم

این عزیزترین لباس مادرته !