شعر از امید صباغ نو / حسّ و حال همه‌ی ثانیه‌ها ریخت به هم

حسّ و حال همه‌ی ثانیه‌ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه‌ها
ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همه‌ی فرضیه‌ها
ریخت به هم ..

#امید_صباغ_نو

متن کامل غزل ‘ حسّ و حال همه ی ثانیه ها ریخت به هم ‘ از امید صباغ نو

حسّ و حال همه ی ثانیه ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم!

روح غمگینِ تو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم

در کنار تو قدم مـی زدم و دور و برم
چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم

روضه خوان خواست که از غصه ی ما یاد کند
سینه ها پــاره شد و مرثیه ها ریخت بــه هم

پای عشق تـــو برادر کُشــی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم

بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد وُ قافیــه ها ریخت به هم

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!
پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟

#امید_صباغ_نو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *