شعر از حسین منزوی / اميد رهايى نيست

اميد رهايى نيست
وقتى
همه ديواريم ..

#حسین_منزوی

متن کامل شعر ‘ اميد رهايی نيست وقتی همه ديواريم ‘ از حسین منزوی

از زمزمه دلتنگيم ، از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشی ، نه ميل سخن داريم

آوار پريشانی‌ست ، رو سوی چه بگريزيم؟
هنگامه حيرانی‌ست ، خود را به که بسپاريم؟

تشويش هزار «آيا» ، وسواس هزار «اما»
کوريم و نمی‌بينيم ، ورنه همه بيماريم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست
امروز که صف در صف خشکيده و بی‌باريم

دردا که هدر داديم آن ذات گرامی را
تيغيم و نمی‌بريم، ابريم و نمی‌باريم

ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب
گفتند که بيداريد؟ گفتيم که بيداريم

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
اميد رهايی نيست وقتی همه ديواريم ..

#حسین_منزوی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *